+ نوشته شده در شنبه
1389/11/23ساعت 23:50  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/11/19ساعت 23:33  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/11/18ساعت 23:43  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/11/18ساعت 23:40  توسط حمید
|
ترا افسون چشمانم زره برده است و می دانم
چرا بیهوده می گویی،دل چون آهنی دارم
نمیدانی،نمیدانی،که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم،باده" مرد افکنی دارم
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
....................
....................
ترا افسون چشمانم زره برده است و می دانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی
دروغ است این اگر،پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/06/01ساعت 0:38  توسط حمید
|
مردم وقتی بزرگ میشن با خودکار می نویسن
برای اینکه یاد بگیرند هر غلطی قابل پاک کردن نیست
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/05/31ساعت 0:50  توسط حمید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/05/20ساعت 1:18  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/26ساعت 15:37  توسط حمید
|
+ نوشته شده در شنبه
1388/11/24ساعت 22:6  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/11/20ساعت 22:44  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/12ساعت 22:2  توسط حمید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/08ساعت 22:50  توسط حمید
|
+ نوشته شده در شنبه
1388/11/03ساعت 22:22  توسط حمید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/01ساعت 22:18  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/10/29ساعت 22:34  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/10/29ساعت 22:33  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/28ساعت 22:51  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/28ساعت 22:50  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/10/22ساعت 22:41  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/10/20ساعت 22:21  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/10/20ساعت 22:18  توسط حمید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/10/17ساعت 22:47  توسط حمید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/10/17ساعت 22:47  توسط حمید
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/14ساعت 21:46  توسط حمید
|
+ نوشته شده در شنبه
1388/10/12ساعت 21:46  توسط حمید
|
+ نوشته شده در جمعه
1388/10/11ساعت 22:9  توسط حمید
|
دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
ادامه مطلب و بخون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/09/29ساعت 0:22  توسط حمید
|
+ نوشته شده در جمعه
1388/09/20ساعت 0:46  توسط حمید
|
+ نوشته شده در جمعه
1388/09/20ساعت 0:45  توسط حمید
|
+ نوشته شده در شنبه
1388/09/14ساعت 22:39  توسط حمید
|